۱۰ هنرمند جواهرساز با متریالهای نامتعارف؛ نگاهی به جواهر معاصر (بخش دوم)
در بخش اول این مجموعه دیدیم که چگونه هنرمندانی مانند اتو کونزلی، لیزا واکر، رود پترز، تد نوتن و جیرو کاماتا تعریف سنتی جواهر را به چالش کشیدند. اما جواهر معاصر فقط به این...
در بخش اول این مجموعه دیدیم که چگونه هنرمندانی مانند اتو کونزلی، لیزا واکر، رود پترز، تد نوتن و جیرو کاماتا تعریف سنتی جواهر را به چالش کشیدند. اما جواهر معاصر فقط به این چند نام محدود نمیشود. از دهه ۱۹۷۰ به بعد، نسل تازهای از جواهرسازان ظهور کرد که نهتنها از مواد غیرمتعارف استفاده میکردند، بلکه اساساً رابطه ما با زیبایی، ارزش و بدن را زیر سؤال میبردند.
در این بخش سراغ پنج هنرمند دیگر میرویم؛ هنرمندانی که با شیشه شکسته، پلاستیک، مواد صنعتی، فرمهای ناقص و حتی خودِ بدن کار کردهاند و جواهر را از یک شیء لوکس به یک زبان هنری تبدیل کردهاند.
Bernhard Schobinger — برنهارد شوبینگر

برنهارد شوبینگر
برنهارد شوبینگر یکی از مهمترین چهرههای جواهر معاصر سوئیس است؛ هنرمندی که شاید بیش از هر کس دیگری مفهوم «زیبایی خشن» را وارد جواهرسازی کرد.
او در دههای وارد این حوزه شد که هنوز جواهرسازی اروپا بهشدت تحت سلطه زیباییشناسی کلاسیک بود: فلزات گرانبها، سنگهای قیمتی و مهارتهای دقیق سنتی. اما شوبینگر مسیر دیگری را انتخاب کرد. او به جای جستوجوی مواد ارزشمند، سراغ چیزهایی رفت که معمولاً دور ریخته میشوند:
-
خرده شیشههای شکسته
-
فلزات زنگزده
-
قطعات صنعتی و مکانیکی
-
استخوان، چوب و مواد خام طبیعی
-
اشیای فرسوده و مصرفشده روزمره
در نگاه اول، بسیاری از آثار او بیشتر شبیه بقایای یک انفجار صنعتیاند تا جواهر. اما دقیقاً همین تضاد، قلب کار اوست. شوبینگر میخواهد ما را وادار کند دوباره به مفهوم زیبایی فکر کنیم. چرا یک الماس صیقلی «زیبا» تلقی میشود اما یک تکه شیشه شکسته نه؟ آیا این تفاوت ذاتی است، یا حاصل عادتهای فرهنگی ما؟
در آثار او، ماده گذشته خود را پنهان نمیکند. خراشها، زنگزدگی و شکستگیها باقی میمانند؛ انگار هر قطعه حافظهای از زندگی قبلی خود را حمل میکند. به همین دلیل کارهایش نوعی باستانشناسی معاصر به نظر میرسند: اشیایی که از دل زندگی روزمره بیرون کشیده شدهاند و دوباره روی بدن انسان معنا پیدا کردهاند.
یکی از مهمترین ویژگیهای آثار شوبینگر این است که با وجود خشونت ظاهری، کاملاً انسانیاند. وقتی یک گردنبند از شیشه شکسته روی بدن قرار میگیرد، بدن را آسیبپذیر نشان میدهد. جواهر دیگر نماد ثروت نیست؛ یادآور شکنندگی انسان است.
او با این کار جواهر را به قلمرو هنر مفهومی و حتی مجسمهسازی نزدیک میکند.
Karl Fritsch — کارل فریچ

Karl Fritsch
اگر شوبینگر با مواد خشن کار میکند، کارل فریچ با خودِ مفهوم کمال درگیر است.
فریچ، جواهرساز آلمانی-نیوزیلندی، در ظاهر همچنان از طلا، نقره و سنگهای قیمتی استفاده میکند؛ اما شیوه برخوردش با این مواد کاملاً برخلاف سنت جواهرسازی است. حلقههای او عمداً ناصاف، نامتقارن و خام به نظر میرسند. سنگها گاهی انگار تصادفی روی کار قرار گرفتهاند و سطح فلز پر از رد ابزار و دست است.
در جواهر سنتی، مهارت جواهرساز یعنی کنترل کامل بر ماده. اما فریچ این کنترل را عمداً رها میکند. او میخواهد فرآیند ساخت دیده شود، نه پنهان.
این نگاه به نوعی اعتراض علیه استانداردهای زیبایی صنعتی است؛ استانداردهایی که همهچیز را صاف، براق و یکدست میخواهند. فریچ یادآوری میکند که دست انسان همیشه کمی لرزش، خطا و بینظمی دارد و همین بینظمی میتواند زیبا باشد.

انگشتر، ۲۰۲۱. طلا، میخ، کوارتز دودی، کارنلیان، کریستال
آثار او شباهتی پنهان به مجسمهسازی اکسپرسیونیستی دارند. حلقه در کار او فقط یک زیور نیست؛ یک شیء زنده است که انگار هنوز در حال شکلگیری است.
او همچنین رابطه جالبی با سنگهای قیمتی دارد. در جواهر کلاسیک، سنگ معمولاً مرکز توجه و نماد ارزش است. اما در آثار فریچ، سنگ بخشی از کل ترکیب میشود و گاهی حتی در میان ناهمواریهای فلز گم میشود. این جابهجایی اهمیت زیادی دارد: ارزش دیگر فقط در «سنگ» نیست، بلکه در کل تجربه بصری و حسی اثر است.
کارل فریچ نشان میدهد که جواهر معاصر لزوماً به معنی کنار گذاشتن طلا و سنگ نیست؛ گاهی کافی است نگاه ما به این مواد تغییر کند.
David Bielander — دیوید بیلاندر

پرتره دیوید بیلندر با گردنبندهای پینوکیو، ۲۰۲۰، حکاکی و واکس زدن روی چوبهای مختلف.
دیوید بیلاندر استاد بازی با ادراک است. او از آن دسته هنرمندانی است که مخاطب را ابتدا فریب میدهد و بعد وادارش میکند دوباره نگاه کند.
در بسیاری از آثارش، چیزی که میبینیم شبیه یک شیء معمولی و بیارزش است: زنجیر پلاستیکی، قطعات لاستیکی، یا اشیایی شبیه ابزار صنعتی. اما وقتی نزدیکتر میشویم، متوجه میشویم این «پلاستیک» در واقع از نقره ساخته شده یا آن «لاستیک» با دقتی وسواسگونه از فلزات گرانبها بازآفرینی شده است.
بیلاندر با این ترفند ساده، یکی از مهمترین پرسشهای جواهر معاصر را مطرح میکند:
-
آیا ارزش یک جواهر در ماده آن است؟
-
یا در نگاه و انتظاری که ما از آن داریم؟

David Bielander
ما عادت کردهایم که طلا را ارزشمند و پلاستیک را بیارزش بدانیم. اما آثار او این سلسلهمراتب را برعکس میکنند. وقتی یک زنجیر شبیه پلاستیک از نقره ساخته میشود، ذهن ما برای لحظهای دچار اختلال میشود؛ و همین اختلال، نقطه شروع فکر کردن است.
جذابیت کار بیلاندر در این است که آثارش در عین مفهومی بودن، شوخطبعی ظریفی هم دارند. او با جدیت خشک هنر مفهومی فاصله میگیرد و اجازه میدهد مخاطب ابتدا تعجب کند، بعد لبخند بزند و در نهایت فکر کند.
در واقع او نشان میدهد که جواهر معاصر میتواند همزمان عمیق و بازیگوش باشد.
Naomi Filmer — نائومی فیلمر

naomi filmer
نائومی فیلمر مرز میان جواهر، مجسمه و اجرا را تقریباً از بین میبرد.
او برخلاف بسیاری از جواهرسازان که روی شیء تمرکز میکنند، بدن انسان را به مرکز اثر تبدیل میکند. فیلمر با قالبگیری از بخشهای مختلف بدن — از صورت و دست تا قفسه سینه — آثاری میسازد که بدون حضور بدن کامل نمیشوند.
در کار او، جواهر چیزی نیست که صرفاً روی بدن قرار بگیرد؛ بلکه چیزی است که با بدن اتفاق میافتد.
این تفاوت بسیار مهم است. در جواهر سنتی، بدن فقط حامل جواهر است. اما در آثار فیلمر، بدن بخشی از متریال اثر است؛ مثل سنگ یا فلز.
او اغلب از موادی مانند رزین، سیلیکون، پارچه، فلزات سبک و قالبهای بدن استفاده میکند. نتیجه، آثاری است که گاهی همزمان زیبا و ناآرامکنندهاند. مخاطب نمیداند با یک زیور روبهرو است یا با تکهای از بدن انسان.

دو اثر از هنرمند
فیلمر به موضوعاتی مثل هویت، جنسیت، لمس، فاصله شخصی و حضور فیزیکی علاقه دارد. آثار او ما را وادار میکنند به این فکر کنیم که چرا بعضی اشیاء را «زینتی» و بعضی را «بدنی» میدانیم.
او جواهر را از قلمرو کالا خارج میکند و به قلمرو تجربه انسانی میبرد؛ جایی که مرز میان هنر و زندگی روزمره محو میشود.
Manfred Bischoff — مانفرد بیشوف

Manfred Bischof
مانفرد بیشوف از آن هنرمندانی است که کمتر دربارهاش در ایران صحبت شده، اما نقش مهمی در گسترش زبان جواهر معاصر داشته است.
او در آثارش از ترکیب مواد مختلف استفاده میکند: فلزات، چوب، پلاستیک، رزین، رنگ و عناصر صنعتی. اما آنچه کارش را متمایز میکند، توجه او به فرم و روایت است.
بیشوف جواهر را شبیه یک جمله یا روایت کوتاه میبیند. هر قطعه انگار داستانی ناتمام را حمل میکند. فرمهای او گاهی یادآور معماری، گاهی شبیه نقاشی انتزاعی و گاهی نزدیک به مجسمههای کوچکاند.
او علاقهای به نمایش آشکار ثروت ندارد. در آثارش، ماده اغلب در خدمت ایده قرار میگیرد. ممکن است یک قطعه پلاستیک رنگی کنار فلزی گرانبها قرار بگیرد و هیچکدام بر دیگری برتری نداشته باشند.
این نگاه یکی از ویژگیهای مهم جواهر معاصر است: دموکراتیک شدن مواد. یعنی طلا دیگر «ذاتاً» مهمتر از پلاستیک نیست؛ اهمیت هر ماده به نقشی بستگی دارد که در اثر ایفا میکند.
بیشوف همچنین به رنگ بهعنوان عنصر مستقل توجه ویژهای دارد. در حالی که جواهر سنتی بیشتر بر درخشش فلز و سنگ تکیه میکند، او از رنگ برای ساختن فضا و احساس استفاده میکند؛ چیزی که آثارش را به نقاشی و طراحی نزدیک میکند.
جمعبندی: وقتی جواهر از ویترین بیرون میآید
اگر بخش اول و دوم این مجموعه را کنار هم بگذاریم، تصویر روشنتری از جواهر معاصر به دست میآید. این جریان فقط درباره استفاده از مواد عجیب یا ساختن اشیای متفاوت نیست. موضوع اصلی، تغییر نگاه است.
این هنرمندان هرکدام از زاویهای متفاوت یک سؤال مشترک را مطرح میکنند:
جواهر دقیقاً چیست؟
-
آیا جواهر فقط طلا و الماس است؟
-
آیا ارزش فقط در قیمت ماده خلاصه میشود؟
-
آیا زیبایی همیشه باید کامل، براق و بینقص باشد؟
-
و آیا بدن فقط محلی برای نمایش جواهر است، یا بخشی از خود اثر؟
پاسخ جواهر معاصر به این پرسشها، پاسخی قطعی و واحد نیست. همین چندصدایی بودن، مهمترین ویژگی آن است. در این جهان، شیشه شکسته میتواند بهاندازه الماس معنا داشته باشد، پلاستیک میتواند جای طلا را بگیرد و یک قطعه جواهر میتواند بیشتر شبیه مجسمه یا ایده باشد تا زیور.
شاید به همین دلیل است که جواهر معاصر بیشتر از آنکه در ویترین طلافروشیها زندگی کند، در گالریها، موزهها و ذهن مخاطب زنده میماند.
مطالعه بیشتر
اگر این مقاله برایت جالب بود، پیشنهاد میکنیم این مطالب را هم بخوانی:
در آرتورک ما مجموعهای از جواهرات هنری، جواهرات معاصر، انگشتر، گردنبند و آثار پوشیدنی منحصربهفرد ارائه میکنیم؛ آثاری که فراتر از تزئین، بر ایده، خلاقیت و بیان هنری تمرکز دارند و مرز میان جواهر، طراحی و هنر معاصر را جستوجو میکنند.